نفس
(70)
دخترک تنها در گوشه ای نشسته بود و فکر میکرد. به گذشته، با آینده. بغ بغو بغ بغو. صدای کبوتری در گوشش پیچید. کبوتر نامه بر... کاغذی برداشت. مدادی برداشت. رویش چیزی نوشت.در گوش کبوتر نجوایی کرد. پر زد و رفت. کیلومترها دورتر روی شانه او در مقصد نشست. نامه را از پاهای خسته کبوتر باز کرد. خسته از چه؟ خسته از بار سنگینی واژه ها.
آن را خواند:
...یه وقتی اون نفسم بود
نیومد و خودشو به ریه هام نرسوند
من مردممم
حالا داره میاد
میخواد بهم نفس مصنوعی بده
ماسک اکسیژن
شوک الکتریکی
... و این وسایل مصنوعی
یعنی اینا زنده ام میکنه؟!
خوب میشم یا نه
مثل گذشته ها نفس میکشم یا نه...
خدایا کمکم کن.
زنده میشم یا نه
از:" مریم مهربون"
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 23:57 توسط مریم مهربون
|
سلام دوستای عزیزم. دوس دارم توی وبلاگم توی دهکده ی احساسات براتون از احساس بگم از همه جور احساسی. چه خوب و چه بد. به نظر من احساسات از مهم ترین و شیرین ترین آفریده های خداست که اگه نبود دنیا معنی نداشت. گاهی عقل صرف نمیتونه راه به جایی پیش ببره. احساسه که میتونه به دل سنگم رسوخ کنه.